محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

454

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

خرسنك - سنگى بغايت بزرگ و كسى را كه ميان طالب و مطلوب مانع باشد نيز گويند . مثال معنى اول جام چم : بيت « 1 » تا دلت را ز غير او رنگست * پيس راهت ز شرك خرسنگست و بهر دو معنى مسعود سعد نيز گويد : بيت « 2 » اول بميان ما بهنگام كنار « 3 » * گر تار قصب بودى بودى دشوار و اكنون بميان ما دواى يكدله يار * فرسنك دويست گشت و خرسنك هزار « 4 » خيك - [ بكسر خاء ] پوست گوسفندى كه درست كنده باشند و دباغت كرده و آب شراب و غير هما در آن كنند و غير دباغت كرده را نيز گويند « 21 » مثالش انورى گويد : موى برخيگ « 5 » دميده ز حسد تيغ زنست * تا بخلوت لب خم بر لب بنت العنب است خوك - جانورى معروف كه نر « 6 » او را گراز گويند و به عربى خنزير گويند . مثالش سراج الدين راجى گويد : شعر درين بيشه خوگيست مردار خوارى * كه از نسبتش خوك را هست عارى و در فرهنگ نام مرضى كه در گلو پيدا شود نيز باشد و از آن گرها بهم رسد و به عربى خنزير گويند و اكثر بصيغهء جمع خوانند كه خنازير باشد * خلنك - [ بعد از خاء لام به وزن درنك ] همان خلنج مرقوم يعنى ابلق و دو رنك . مثالش استاد منوچهرى فرمايد : شعر تا بر آيد لخت لخت از كو ميغ ماغگون « 7 » * آسمان آس گون گردد زرنك او خلنك و در فرهنگ [ بكسر خاء و لام ] نشكنج باشد يعنى گرفتن بدن كسى را به ناخن . خشنك - بمعنى كچلى باشد و بمعنى كچل نيز به نظر رسيده چنان كه سوزنى فرمايد « 1 » : بيت شد مير رود نيل و چو در آب « 8 » غرق شد * خاشاك‌وار بر سر آب آمد آن خشنك خدنك - چو بيست سخت و هموار . مثالش اسدى گويد :

--> ( 1 ) كلمه از « ن » است . ( 2 ) كلمه در « س » نيست . ( 3 ) « س » « الف » : كنار . ( متن از « ب » و « ن » است ) . ( 4 ) از اينجا تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد . ( 5 ) « س » : خنك . ( 6 ) « س » : بز . ( 7 ) كلمه را « الف » در حاشيه دارد . ( 8 ) در ديوان : نيل . ( 21 ) اين لغت در برهان نيست .